دیگر نمی شود پنجره را به امید نورخورشید گشود زیرا این شهر پرشده از اشیای خاکستری،آدم های خاکستری،شهرهای خاکستری،ماشین های مشکی و خاکستری و... این دنیای بی رنگ که لذتی برای تماشا ندارد.این لبخندهای فراموش شده،این ابروهای درهم تنیده،این صداهای جایگزین شده توسط بوق های گوش آزار.این دنیا و مردمش لحظه به لحظه خسته تر و تیره تر می شوند چون مدادرنگی هایشان را گم کرده اند.باران می بارید که دل های خاک گرفته را بشوید اما مردم چترهایشان را باز میکردند.خورشید می تابید تا چهره های تاریک را نورانی کند ولی مرد
برچسب: نویسنده: بهنام اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 5:50
زمان اینقد لفتش میده تا حسابی همرو بهم وابسته کنه بعد بساط همه چیو جمع میکنه میره...اینقد ظالمه که حتی التماس هم نمیفهمه...کاش زمان دل داشت؛اگه دل داش میفهمید دلتنگی یعنی چی...میفهمید ناامیدی چیه،اگه زمان دل داشت میفهمید زار زدن برای نرفتن ینی چی...زار زدم نره نشد.من به اون التماس نکردم...به زمان التماس کردم ولی چش نداره نمی بینه سه ساعته دارم براش زار میزنم که این بار نره...این بار جدا نکنه...این بار تنهام نکنهزمان!دل نداری ببینی یه ساله نرفتی وابستش شدم...چش نداری ببینی زانو زدم براش،گوش نداری
برچسب: نویسنده: بهنام اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 5:50
یا دلگیرم!یا شایدم دلم گیر است...!نمیدانم...!الان اصلا فرق بین این ها رو نمیفهمم...!فقط میدانم دلم یه جوری شده...!جوری که مثل همیشه نیست...!الان...غصه های خودم و خودش که هیچ...غصه های همه عالم شده غصه ی من ...................دلتنگی همیشه نبودن نیست..گاهیی دلتنگی بودن کسی است که دیگر حواسش به تو نیست.....................فاصله ها هیچ وقت علاقه را کمرنگ نمیکننفقط دلتنگی را قرمز تر میکنن
برچسب: نویسنده: بهنام اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 5:50
حقیقت پرواز،پرواز بر فراز آسمان قلب انسان هاست....زیباترین و لذت بخش ترین پرواز اوج گرفتن قلب انسان به بالاترین قسمت سپهر محبت هاست.هنوز هستند انسان هایی که آرزوی پرواز دارند شاید چون تاکنون قلبشان آسمان بی نهایت محبت را تجربه نکرده یا شاید لذت سپهرمهربانی را نچشیده است....حقیقت پرواز،دیدن آدم ها و جهان کوچک زیرپایمان نیست..عشق واقعی پرواز به نظاره نشستن لحظاتی ست که شما با تمام وجودتان عشق می ورزید...آسمان عشق از تمام آسمان ها رنگین تر و زیباتراست...از اینجا به بعد داستان را با تصور عشق زندگیتا
برچسب: نویسنده: بهنام اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 5:50
گاهی باخود می اندیشم شاید کمی هم تقصیر ما نباشد.نصیحت کنندگاه،گاهی راه و روش پندواندرز آموختن را ازیاد می برند و تنها با جاری کردن واژگانی پشت سرهم جملاتی نامفهوم را به ماعرضه می کنند.نصیحت خوب است اما نحوه ی بیان آن گرانقدر تر و مهم تر است.ممکن بود اگر این حجم از نصایح که از رادیو و تلویزیون و دوستان و آشنایان وریش سفیدان جامعه و خانواده شنیده می شود در بیان و درخور فهم و موقعیت شنونده گفته شود،این گونه گوش های ما دروازه نمیشود که از یکی کلام بیاید و از دیگری به در شود...بی انصاف نباشیم ما نیز
برچسب: نویسنده: بهنام اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 5:50
ساعت 12 حس عجیبی دارم...حس پادشاهی که در فضای گنگی بر تخت نشسته...حالم مبهم است...نه شاد نه غمگین عجیب است که برای یک دقیقه بین دو روز گم میشوی...برای یک دقیقه نه در امروزی نه در فردا...این حس عجیب را دوست دارم...کوتاه ترین لحظه ی سرگردانی ست اما آرام ترین دقیقه ی من است وقتی کنار پنجره نشستم و درس میخوانم و درست در ساعت سرگردانی رو به اسمان میکنم و آرامش نگاه های ماه را روی خودم احساس میکنم،وقتی شهرم را در خواب می بینم...شهر شلوغ و پرتلاطم که در این لحظه آرام گرفته....همین لحظه بعث شد ما دربه د
برچسب: نویسنده: بهنام اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 5:50

.

متن از سمانه جون

برچسب: نویسنده: بهنام اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 5:50
چندی پیش در گذر از خیابانی نظاره گر خون بار گریستن درختانی تکیده بودم.خیابانی که بستر خوبی برای اشک های درختانش بود.درختانی قدکشیده که با شاخه هایشان یکدیگر را در آغوش میکشیدند.زمین خالی از اشک نبود و باز همان خش خش مشهور که مرا وادار میکرد بی مقصود،فقط گام بردارم.بار دیگر سرو قامتان خیابان را برانداز کردم.با هر قدمم درختی اشک می ریخت.اشکی به رنگ یک رویای نارنجی! عاشقانه ای برپا بود.عاشقانه ای غم انگیز...چند درختی هم بودند که گویا فراق یار امانشان را بریده بود.آنقدر گریه کرده بودند که دیگر اشکی
برچسب: نویسنده: بهنام اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 5:50
آن دم که دلم کعبه ی عشق را بهانه کرد برفت و زمزمه ی یار را بهانه کردچه خراب است آن دل بیچاره ی من رفت و طواف عشق را بهانه کرددلی کز قطره ی روح خدا نشئت گرفت شکست و قطره اشکی را بهانه کردای دل چه دلی که با دلی می بروی؟ گفتا سراسر دلم و وصال را بهانه کردبرگ از پی برگ به زمین افتاد و رفت دل هم برفت و انگار لیلی را بهانه کرد#یگانه_رفیعی
برچسب: نویسنده: بهنام اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 5:50
هیچ حسی قشنگ تر از این پیدا نکردم که خسته و کوفته از درس بیام اینستا گردی و با چن تا عکس مواجه شم که از فرط هیجان و شادی تمام بدنمو به لرزه دربیاره...عکسای عروسی یکی از بهترین معلمام که دیشب بوده و من همیشه آرزو میکردم این اتفاق بیوفته...واقعا تا حالا اینقدر برا جشن عروسی یه نفر و درواقع بهتر بگم ازدواج یه نفر خوشحال نبودم...حتی همین الانم دوس دارم از خوشحالی جیغ بزنم و بی وقفه لحظه شماری میکنم تا پنجشنبه مستقیما یه تبریک جانانه بهش بگم...یکی از باجمبه ترین مهربون ترین و یکم دیوونه ترین آدمایی ک
برچسب: نویسنده: بهنام اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 5:50